
دختر از راهروی آپارتمان گذشت.
پیرزن حتی بعد ازهفتاد سال هنوز ندانسته که در آن راهرو، پشت دری بسته، چشمانی برایش خیس شده بود...
رهانيدن خود از حالتي اسفبار بايد آسان باشد، اگرچه از نهيب يك فرمان و عزم سرچشمه بگيرد .با تلاش از روي مبل بر مي خيزم ،ميز را دورمي زنم،سر و گردنم را نرم تر نگه مي دارم ونگاهم را از آتش پر مي كنم به طوري كه عضلات پيرامون چشمانم منقبض مي شود.هر احساسي را نفي مي كنم. اگر الف آمده باشد با گرمي به او سلام مي كنم.حضور ب رادراتاقم با مهر بر مي تابم و به رغم تلاش ورنجي كه مي برم با دقت به هر چه پ بگويد گوش مي دهم.اما اگرچه همه چيز به همين نحو پيش برود،هراشتباه گريزناپذيري مانع از آن خواهد شد،چه آسان باشد چه مشكل ومن ناچارخواهم شد آن دايره را درجهت مخالف بپيمايم.به همين خاطربهترين پيشنهاد اين است كه همه چيز را بپذيريم.چنان رفتاركنيم كه انگارتوده سنگيني بيش نيستيم و اگر خود درگير شديم به هيچ وجه اجازه برداشتن كمترين گام بيهوده را ندهيم،به ديگري نگاهي حيواني بيندازيم،كمترين احساس پشيماني به راه ندهيم،بادست خود به بازمانده سايه وار آثار زندگي خاتمه دهيم، يعني بر استراحت نهايي و مرده وار بيفزاييم و نگذاريم هيچ چيز ديگري باقي بماند.يكي ازحركات ويژه چنين حالتي نوازش ابرواانگشت كوچك است.
(از فرانتس كافكا ترجمه ي خجسته كيهان)
این داستان را نه به خواست خود،بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور، (Mildred Honor) قبلاً در دیموآن (Des Moines) درایالت آیوا در مدرسه ی ابتدایی معلّم موسیقی بودم.مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است .با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
امّا...
ادامه مطلب

او مرده است؟مهم نیست.
عابران از کنارش رد می شوند، هر کدام با عجله به دنبال زندگی خود است.کودکی که دست در دست مادرش دارد می گوید:مامان این مرد مرده است.اون خوابیده عزیزم و به راهشان ادامه می دهند.
او خوا بیده است؟ مهم نیست.
او خوابیده است، خوابی راحت پس از شبی سخت روی سنگفرش سخت پیاده رو.
ا نگار صدایی آمد، بله صدای سکه ای است که در کاسه جلو ی مرد خوابیده می افتد،ولی او نمی شنود چون خواب است و...
ادامه مطلب
دریکی ازبعدازظهرهای بهاری اتفاق افتاد،داشتم ازکنارخیابان ردمی شدم.دقیقاّ از کنارجوی آب و به موازات آن جلومی رفتم.مردم درحال گذر و چراغهای رنگی مقازه ها توجهم روجلب کرده بود،یادم نیست تو اون لحظه به
چی فکرمی کردم که بوی آشنایی از مقازه ی قصابی آن طرف خیابان حواسموازهمه جا گرفت.تازه یادم افتاد که تا آن موقع از روزهیچی نخورده بودم.مثل همیشه حس غریزیم افسارم رودردست گرفت.به وسط خیابان رسیده بودم که ماشین سفید رنگی جلوم سبز شد و همه جا رو سیاه کرد.زمان برای همه چیز دیر شده بود.گرمایی در داخل جمجمه ام احساس کردم.چشمام رو برای آخرین بار،بازکردم و خودم رو در کنارجدول خیابان در حالی که عده ای بی تفاوت نظاره گرجون کندنم بودند، دیدم.حتما دیگه ارزش نفس کشیدن نداشتم.وقتی چشمام رو بستم، دیگه همه چیز تموم شده بود.با خودم کلنجار رفتم تا...ولی هیچ کاری نتونستم براش بکنم.چند لحظه بعد تنها چیزی که ازش باقی مانده بود،جنازه ی گربه ی سفید و سیاهی در کنار جدول خیابان بود.
نورای سه ساله یک کاری یاد گرفته.یاد گرفته که زنان چطوربا حرکت سرموها را از صورتشان پس می زنند حالا او هم این کاررا انجام می دهد- همه ی عمر- و اوهم یک زن شده.
( پتر بیکسل )
عادت داشت قبل ازخواب رؤیاهایش رابشمرد تا مبادا،کم شده باشند.این اولین شبی بود که عادتش را تکرارنکرد،چون رؤیای جدیدی را تجربه می کرد.او مرده بود.
توی جنگل دیدمش،دسته گل بزرگی از گلهای جنگلی جمع کرده بود.جذب بوی خوش گلهایش یا شاید بوی ادکلنش شده بودم طوری که بخاطرش چندین ساعت هوای خفه ی چیزی را که بعدأ فهمیدم ماشین بود،تحمل کردم.با باز شدن در ماشین انقدر مشتاق هوای ازاد بیرون شدم که او را فراموش کردم،بله من او را گم کرده بودم وبخاطر توهم او در هوای الوده ی شهر سرگردان شده بودم.دسته گلش هم حالا حتما پژمرده شده است.افسوس که همه ی خیالاتم افسانه بود. من یک پروانه ام که سالهاست اواره ی شهرم.
سرما دستانش را به هم فشرده بود.به بخاری کنج اتاقشان وبه برگشتن فکرمی کرد.دیگراز یافتن کار در شهری غریب ناامید شده بود.خسته ووامانده غرق درافکار،روی بقچه ی خالی اش در کنار دیوار پیاده رو خیابانی نشسته بود.صدای بر خورد سکه ای با موزائیکهای جلوی پایش او را دو باره به شهر برگرداند.اقا من گدا نیستم،مرد رفته بود.او خسته بود ولی دیگر به برگشت فکر نمی کرد.
