تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ ...
حسین اصل عبداللهی

فاطمهپروردگارا، خودبینی و ریا و تکبّر و تجاوز و حسد و ناتوانی و شک و سستی و ناراحتی و انواع دیگر بیماری‏ها و نیز خواری و نیرنگ و فسون را از گوش و چشم و تمام اندامم دور دار و مرا به سوی آنچه دوست می‏داری و مایه خشنودی توست راه بنمای، ای رحم کننده‏ترین رحم کنندگان. بارالها، تو خود آمرزنده‏ای و آمرزیدن را دوست می‏داری. پس، از تقصیرات و کوتاهی‏های من درگذر... پروردگارا، اگر من کار زشت انجام داده و در حقیقت با این کار برخود ستم کرده‏ام، از من درگذر که جز تو کسی گناهان و کوتاهی‏ها را نمی‏بخشاید.
بارالها، تو را به دانشی که بر نهان و ناپیدا داری و بر چیرگی‏ات بر تمام پدیده‏ها سوگندت می‏دهم، که مرا تا زمانی از نعمت حیات برخوردار سازی که می‏دانی زندگی‏ام شایسته و پسندیده است. هنگامی که خیر و صلاح من در مرگ بود، مرا بمیران. خداوندا، اخلاص و ترس از خودت را به هنگام خشم و خشنودی، و میانه‏روی را هم در حال تهی‏دستی و بی‏نیازی از تو خواستارم. از تو آن نعمتی را طلب می‏کنم که پایان‏پذیر نیست. به من آنچه مایه خشنودی دایم است نصیب کن. بارپروردگارا، از تو خرسندی به حکمِ قضا و قدرت، و برخورداری از زندگی شایسته پس از مرگ را خواستارم.
از تو شوق دیداری از سر شوق و به دور از اجبار خواستارم. خداوندا، ما را به زیور ایمان بیارای و از جمله آن هدایتگرانی که مشمول هدایت تو واقع شده‏اند قرار ده.

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 1:10 | لینک  | 

خوشبختیاگرمی توانستم فکری برای روحم کنم،خودم را از رنج تن آزاد می کردم.
رنجهای انسان را پایانی نیست. دست آویزی نیست جز آنکه خود را خوشبخت پنداریم،
پنداشتی پوچ و تهی .خوشبختی نه حقیقت که رؤیایی ساخته ی خیالمان است…
(ته مانده ی تراوشات ذهنی مردی که حقیقتش را سا لها پیش ازتولدش گم کرده بود.)

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 12:40 | لینک  | 

بود و نبودم

 

آغازبود ونبودم را نمی دانستم.

من بیهده بودم را درنبودم،جستجو می کردم.

زمانی رسید که بودم را در بود تویافتم.

ولی درنمی دانم زندگیت نبودم تا آغازکنم بودم را.

حال چگونه پایان دهم بودی را که نبود ازازل.

اکنون هرروزبود و نبودم را بلغور می کنم بی هیچ آغازی برای بودن.

وهرروزکه می گذرد،بیشتر درنمی دانم زندگیم پیچ می خورم تا بیآغازم بودم را در نبود تو...
نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 12:18 | لینک  | 

چه مغرورانه ایستاده است، دکل برق را می گویم. آنکه بی توجه به پاهایش که حالا دیگر در سفیدی برفها گم شده است،آفتاب را به مبارزه می طلبد. هیچ گرمی را از آنچه که وظیفه ی انتقالش را دارد نگرفته است ولی سرمای ذاتی اش را منکر است. در کارش چیزی جز تکرار نمی توان دید.

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 15:0 | لینک  | 

روزها به طرز احمقانه ای در گذرند

و ما همچنان به پیچش گیسوان تقدیر آویخته ایم. 

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 18:26 | لینک  | 
 

نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع مانعی ندارد