پروردگارا، خودبینی و ریا و تکبّر و تجاوز و حسد و ناتوانی و شک و سستی و ناراحتی و انواع دیگر بیماریها و نیز خواری و نیرنگ و فسون را از گوش و چشم و تمام اندامم دور دار و مرا به سوی آنچه دوست میداری و مایه خشنودی توست راه بنمای، ای رحم کنندهترین رحم کنندگان. بارالها، تو خود آمرزندهای و آمرزیدن را دوست میداری. پس، از تقصیرات و کوتاهیهای من درگذر... پروردگارا، اگر من کار زشت انجام داده و در حقیقت با این کار برخود ستم کردهام، از من درگذر که جز تو کسی گناهان و کوتاهیها را نمیبخشاید.
بارالها، تو را به دانشی که بر نهان و ناپیدا داری و بر چیرگیات بر تمام پدیدهها سوگندت میدهم، که مرا تا زمانی از نعمت حیات برخوردار سازی که میدانی زندگیام شایسته و پسندیده است. هنگامی که خیر و صلاح من در مرگ بود، مرا بمیران. خداوندا، اخلاص و ترس از خودت را به هنگام خشم و خشنودی، و میانهروی را هم در حال تهیدستی و بینیازی از تو خواستارم. از تو آن نعمتی را طلب میکنم که پایانپذیر نیست. به من آنچه مایه خشنودی دایم است نصیب کن. بارپروردگارا، از تو خرسندی به حکمِ قضا و قدرت، و برخورداری از زندگی شایسته پس از مرگ را خواستارم.
از تو شوق دیداری از سر شوق و به دور از اجبار خواستارم. خداوندا، ما را به زیور ایمان بیارای و از جمله آن هدایتگرانی که مشمول هدایت تو واقع شدهاند قرار ده.
اگرمی توانستم فکری برای روحم کنم،خودم را از رنج تن آزاد می کردم.
رنجهای انسان را پایانی نیست. دست آویزی نیست جز آنکه خود را خوشبخت پنداریم،
پنداشتی پوچ و تهی .خوشبختی نه حقیقت که رؤیایی ساخته ی خیالمان است…
(ته مانده ی تراوشات ذهنی مردی که حقیقتش را سا لها پیش ازتولدش گم کرده بود.)
آغازبود ونبودم را نمی دانستم.
من بیهده بودم را درنبودم،جستجو می کردم.
زمانی رسید که بودم را در بود تویافتم.
ولی درنمی دانم زندگیت نبودم تا آغازکنم بودم را.
حال چگونه پایان دهم بودی را که نبود ازازل.
اکنون هرروزبود و نبودم را بلغور می کنم بی هیچ آغازی برای بودن.
چه مغرورانه ایستاده است، دکل برق را می گویم. آنکه بی توجه به پاهایش که حالا دیگر در سفیدی برفها گم شده است،آفتاب را به مبارزه می طلبد. هیچ گرمی را از آنچه که وظیفه ی انتقالش را دارد نگرفته است ولی سرمای ذاتی اش را منکر است. در کارش چیزی جز تکرار نمی توان دید.
روزها به طرز احمقانه ای در گذرند
و ما همچنان به پیچش گیسوان تقدیر آویخته ایم.

