تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ ...
حسین اصل عبداللهی

بود و نبودم

 

آغازبود ونبودم را نمی دانستم.

من بیهده بودم را درنبودم،جستجو می کردم.

زمانی رسید که بودم را در بود تویافتم.

ولی درنمی دانم زندگیت نبودم تا آغازکنم بودم را.

حال چگونه پایان دهم بودی را که نبود ازازل.

اکنون هرروزبود و نبودم را بلغور می کنم بی هیچ آغازی برای بودن.

وهرروزکه می گذرد،بیشتر درنمی دانم زندگیم پیچ می خورم تا بیآغازم بودم را در نبود تو...
نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 12:18 | لینک  | 
 

نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع مانعی ندارد