"دیگر هیچ چیز برای بیان کردن وجود ندارد،هیچ چیز که بتوان با آن بیان کرد.هیچ قدرتی برای ب
یان کردن،هیچ میلی به بیان کردن،همراه با اجبار به بیان کردن."شاید بتوان گفت که این جمله ی بکت یأس و نامیدی خلاص نشدن از تقدیر را بیان می کند،تقدیری که بکت برای مبارزه با آن دست آویزی بنام نوشتن داشته است وبه نقطه ای می رسد که حتی نوشتن وکلمات هم کارساز نیستند و آنجاست که محدودیت کلمات و زبان عیان می شود آنجاست که بکت به ایجاز در زبان نوشتاریش می رسد وآثارکوتاه نمایشی بدون کلامش را می آفریند. البته این بدان معنا نیست که بکت انسانی مأیوس و پوچگرایی (معنا باخته) بوده است بلکه در جاهای مختلف گفتار و عملش این را برای ما روشن می کند"بکت در نامه ای می نویسد:از آنجا که برای توجیه پوچی،به ذهنی قضاوت کننده نیازمندیم دنیای من پوچ نیست."ودرجایی دیگرمی نویسد:"درجهانی که از داوری تهی است،هیچ چیز پوچ نیست." دیداری را که یکی از دوستان بکت به نام"ایزریل هوروتینر"در روزهای آخر عمر وی در آسایشگاه می کند چنین توصیف می کند:" در اتاقی در یک خانه ی قدیمی سالمندان در خیابان رمی دو مونس،تقریبا درهمسایگی خانه ی پزشکش که معتقد به شیوه ی طبابت کل نگرانه بود،زندگی می کرد و...
ادامه مطلب
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگها
آهوان بر آوردند؛
یا درخطوط کوهپایه ئی رمه ئی
که شبانش در کج و کوج ابر و ستیغ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی و...
ادامه مطلب
چه مغرورانه ایستاده است، دکل برق را می گویم. آنکه بی توجه به پاهایش که حالا دیگر در سفیدی برفها گم شده است،آفتاب را به مبارزه می طلبد. هیچ گرمی را از آنچه که وظیفه ی انتقالش را دارد نگرفته است ولی سرمای ذاتی اش را منکر است. در کارش چیزی جز تکرار نمی توان دید.
