تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ ...
حسین اصل عبداللهی

زننورای سه ساله یک کاری یاد گرفته.یاد گرفته که زنان چطوربا حرکت سرموها را از صورتشان پس می زنند حالا او هم این کاررا انجام می دهد-  همه ی عمر- و اوهم یک زن شده.                  

                                                                       (  پتر بیکسل )







نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 2:6 | لینک  | 

عادت داشت قبل ازخواب رؤیاهایش رابشمرد تا مبادا،کم شده باشند.این اولین شبی بود که عادتش را تکرارنکرد،چون رؤیای جدیدی را تجربه می کرد.او مرده بود.

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 1:52 | لینک  | 

روزها به طرز احمقانه ای در گذرند

و ما همچنان به پیچش گیسوان تقدیر آویخته ایم. 

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 18:26 | لینک  | 

توی جنگل دیدمش،دسته گل بزرگی از گلهای جنگلی جمع کرده بود.جذب بوی خوش گلهایش یا شاید بوی ادکلنش شده بودم طوری که بخاطرش چندین ساعت هوای خفه ی چیزی را که بعدأ فهمیدم ماشین بود،تحمل کردم.با باز شدن در ماشین انقدر مشتاق هوای ازاد بیرون شدم که او را فراموش کردم،بله من او را گم کرده بودم وبخاطر توهم او در هوای الوده ی شهر سرگردان شده بودم.دسته گلش هم حالا حتما پژمرده شده است.افسوس که همه ی خیالاتم افسانه بود. من یک پروانه ام که سالهاست اواره ی شهرم.

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 20:30 | لینک  | 

سرما دستانش را به هم فشرده بود.به بخاری کنج اتاقشان وبه برگشتن فکرمی کرد.دیگراز یافتن کار در شهری غریب ناامید شده بود.خسته ووامانده غرق درافکار،روی بقچه ی خالی اش در کنار دیوار پیاده رو خیابانی نشسته بود.صدای بر خورد سکه ای با موزائیکهای جلوی پایش او را دو باره به شهر برگرداند.اقا من گدا نیستم،مرد رفته بود.او خسته بود ولی دیگر به برگشت فکر نمی کرد.  

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 16:24 | لینک  | 

به نام حق

 

وقتی با یک کمی صداقت به زندگیم فکر می کنم بی نهایت سئوال،سئوال بی جواب توی ذهنم میاد.سئوالهایی که هر چه بیشتر به اون ها فکر می کنم کمتر می فهممشون،اونوقت از این زندگی به گوشه ی تنهاییم پناه می برم،غافل از اینکه اون هم جزئی از زندگیم.هیچوقت نتونستم رؤیا هایم رو با زندگی واقعیم همسوکنم.

گاهی خم میشم دم گوشم و با خودم حرف می زنم و حرف خودمم نمی فهمم.

 شاید اگه یک نقاش بودم تنها  چیزی که می تونستم بکشم،یک تابلوی سیاه بود.

وقتی به دور وبرم نگاه می کنم،می بینم همه ی ادم ها با این وضعیت کنار اومدن و به این زندگی تکراری عادت کردند،عادت؛کلمه ای که همیشه تو زندگیم جریان داره و هیچوقت معنی اون رو نفهمیدم.    

 

نوشته شده توسط حسین اصل عبداللهی در ساعت 13:57 | لینک  | 
 

نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع مانعی ندارد